دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧

عکس یادگاری
ما یک عکس دو نفره داریم که تو هیچ وقت ندیدی !
همیشه فقط دست من بوده .
تو این عکس ما هر دو تامون زشتیم - اما تو اون زشتیمون خیلی چیزای قشنگی گیر افتاده .
از بس که مخصوصا تو زشت افتادی این عکس من رو حسابی به خنده می اندازه !
ما تو بهشت نشستیم - روی زمین . و شالگردن من دور گردن هر دو تا مونه.
خیلی احمق قیافه مون .
تو هیچ وقت این عکس رو ندیدی
اما این منم که اون رو بارها دیدم و بارها خندیدم !
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

دعوا با خود خويشتنم
هی گیل آوا خانوم ! حتی وقتی میگی فلان چیز بده داری ازش یاد می کنی - منظورت اینه که همیشه با چیزایی که آزارت می دن عجین باشی ؟
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

لاکپشتی
درد ما درد لاکپشتیه که یک روز سر از لاک بیرون آورده و از سر کنجکاوی نگاهی انداخته به دنیا - نگاهی متفاوت با نگاه دیروزش
بدون اینکه تو اون لاک نیازی مثل نیاز به مسکن رو احساس کرده باشه
و یادش اومده چی بوده - کجا بوده
چی هست و کجا هست
و حالا دیگه فراموش کردن این چیزا محاله !
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

 
گاهی از خودم می پرسم الآن پرده ی چندمه این نمایشه ؟
این نمایش طولانی که دیگه صدای همه ی تماشاگرا داره در میاد ...
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦

آرزوی آزادی
دلم می خواد آزاد بشه این روح - دلم می خواد بره اونجا که می خواد / نمی خوام اسیر باشم . همه چی عین اسارت می مونه . بارها از خودم پرسیدم آهاااای دختره ! چی از جون این زندگی می خوای ؟
همه ش همینه -
بابا چی می خوای از جون این زندگی ؟
شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦

ژرژ

دلم می خواد از این به بعد ژرژ صداتون کنم ! بعد بخندم -
کاش همه تون همین ژرژ تو شناسنامه تونم میومد . این طوری راضی تر میشم !
اما اشکال نداره
گرچه اون طوری خوشحال تر بودم.

شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦

ساعت های لج باز بزرگ

بعضی ساعتا احساس می کنم داره صدا می کنه – من رو عین همیشه اونجوری که من مطمینم دارم می فهممش ، قدیما زیاد پیش میومد اما بعدا کم شد حالا زیادتر شده –
بعضی ساعتا لج می کنه – یه هیچی فکر نمی کنه فقط یه جوری مودبانه بهم میگه بروووووووو می خوام تنها باشم اگرم من این کارو نکنم اون وقت مجبوره توهین کنه که هر دوتا مون ناراحت میشیم ! من رو متهم کنه به درک نکردن و متوجه نشه منم دارم لج می کنم و در این یه مورد ما پا به پای هم قدم بر می داریم

توضیحش راحته -
همیشه تو میگی آره من میگم نه
اون بار تو میگی نه من میگم آره
اما بازم مقصر منم چون از شانس بعد اون بار من گفتم آره تو گفتی نه
بعضی ساعتا آرومه داره حسرت می خوره اما خوشحاله چون حسرت شیرینیه  – هی می خواد یه چیزی بشه اما می ترسه که بشه و متنفر از اینکه فکر کنه نشه ، اینه که می خوابه – تو خواب باز من می رم سراغش نمی دونم چجوری می دونم اما گاهی ساعتا در عین حال که سرم خیلی شلوغه یهو یکی تو دلم میگه یه لحظه وایسا کار واجبه !
خودشو می زنه به حالتای معمولی یعنی نه خنده نه گریه – همه چیز رو می دونه می دونه چی می خواد چقدر می خواد اما داره می جنگه – خیلی زیبا می جنگه وقتی بیفته تو دور جنگیدن هیچ تقلیدی تو کارش نیست , هر کار می خواد می کنه حتی می تونه زمان رو به عقب برگردونه .
اون می دونه تو چی میگی اما گاهی گوش نمی ده
اون سرکشه – همه ش دلش می خواد آزاد باشه – حتی اگه با تو بودن رو آزادی بدونه حتی اگه غیر اون رو نتونه تصور کنه اما سرکشی می کنه – واسه اینکه یادش نره (در این مورد تحسین بر انگیزه) آره ! اصلا اون تحسین برانگیزه -
اما وقتی جلوی من سرکشی می کنه توقع داره من بفهمم سرکش بودنش رو و در عین حال ناراحت نشم ! اما منم ناراحت می شم . ناراحتیه منم که وا وی لا ! یکجور ناراحت می شم که دنیا به گریه میفته... بعد اون نمی دونه چیکار کنه عین مادر های جوون بی تجربه که بچه شون داره گریه می کنه اما نمی دونن چیکار کنن . بعد احساس می کنه مقصره و وقتی این احساس رو کرد مشکل ما میشه 2تا
بعضی ساعتا بعد از طغیانش – بعد از اون تنهایی که دوست داره – و بعد از تمام جنگهایی که درونش داره – یهو مظلوم میشه , بزرگ میشه , به چیزای خوب فکر می کنه, دنیا رو دوست داره , عاشق میشه , خوش قیافه میشه (همه ی اینا با هم اتفاق میفته) به چیزایی که دیر شده فکر می کنه اما هنوز قدرتش رو داره اون همیشه هنوز یک کلید داره – تو بدترین شرایط مطمینی که وقتی صلح و صفا درونش برقرار شد فقط کافیه یه قدم برداره تا نوک قله وایسه !

اینا قشنگه – 
 


پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦

 

روزگاری ست دیرین
در نزدیکی خود انسانی را می شناسم که همت می ورزد از کوهی بالا رود -
نه آن سان که قله ای را در سر بدارد و نه آن سان که تفرجی در میانه به رویا بدارد
نه برای ستیز با لغزشها
و نه برای نشاندن نشانی از خود بر بلندی
....

یهو دلم گرفت یکجور که نشد بقیه ش رو بنویسم - /

چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦

زيبا می شوم

من چقدر زیبا می شوم با دلخوشی های کوچکم - آرزو های بلندم - و رویاهای درونم
این روزها دیوانه وار هوس کرده ام که تو برانی و من سرم را در هوای سرد بیرون شیشه ها پرواز دهم .
زیبا - با دلخوشی های کوچک - آرزوهای بلند و رویاهایی در درون (محفوظ و تمام نشدنی )

چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦

 
دوش ز گلزار او -
ز گلزار
ز گلزار او
هر چه بچیدی بگو




دست نوشته های
 گیل آوا


لینک های مفید
خانه ی هنرمندان ایران
زروان - پژوهشگاه هنر و معماری
دید هفتم
طرح سوم
فضای رویداد
نور - سکوت -معماری
300 the movie  

 


 
 
 
 
 

 

 

 
      

 

 

 

 
 
                         


 
 
 




 
 
 
 






[ يادداشت های ضروری | آرشيو سایت | گيل آوا ]
Copyright © 2007 All Rights Reserved Template Design by GilAva